اشکی دگر به دیده ام ای ماه پاره نیست
در هفت آسمان، دگرم یک ستاره نیست
باید شود زخنجر بیداد، چاک چاک
آن سینه کز خدنگ غمت پاره پاره نیست
آهم شکافت کوه و اثر بر دلت نکرد
آیینه را ببین که کم از سنگ خاره نیست
کس پی نبرد قطره ی اشک مرا، بلی
«بحری است بحر عشق که هیچش کناره نیست»
آمد دوباره یار برم، رغم آن که گفت
کس را نصیب نعمت عمر دوباره نیست
آن قدر دیده ریخته اشک از فراق تو
کش روز وصل هم به تو حال نظاره نیست
زین بیش، جسم من نکشد بار هجر تو
این کاه را تحمل آن کوه پاره نیست
در قتلم استخاره مکن زان که گفته اند
«در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست»
دل از دهان نوش تو آخر گرفت کام
هر چند هیچ هست ولی هیچ کاره نیست
لیکن به دام نفس زبون است و دیگرش
جز آستان حجت حق، هیچ چاره نیست
صاحب زمان، خلیفه ی رحمان که آفتاب
با آن که مخفی است، چو او آشکاره نیست
گهواره اش به بحر گنه دستگیر ماست
این کشتی نجات بود، گاهواره نیست
نسبت به بحر و برند، هم جود و فیض او
کان را کرانه نبود و این را کناره نیست
نقاره اش به عرش و به جز چوبک ولا
کس را مقام کوفتن آن نقاره نیست
تیغش چو برق خرمن جان عدو شود
دوزخ، فغان کند که مرا این شراره نیست
در ثتای اوست به گوش عروس طبع
در گوش حور هم به از این گوشواره نیست
رضوانیا، خوشا به تو کز او به روز حشر
چشمت به غیر موهبت بی شمار نیست
« رضوانی شیرازی»